ظهور...

"ظهور"
نگاهِ گُنگِ آینه، مرا مــــرور می کنـــــد
و از خیالِ خسته ام یکی عبور می کنـــد
در انعکاسِ مبهمِ صدایِ پیرِ دارکــــوب
دلم هوایِ انزوایِ بوفِ کــور می کنــــد
چقدر بودنــم شبیه سایه ی جنـــازه است
فقط شناسنامه ام مرا صـــدور می کنـــد
تمام شهر مُرده اند و من میان عکــــس ها
در انتظار این که کِی؟ کسی ظهور می کند
=========
+ نوشته شده در یکشنبه ۳ دی ۱۳۹۱ ساعت 15:37 توسط : مریم جلائی