آشفته...
"آشفته"
در همه عالم ز دستت دل پریشان است و من
در گلستان رُخَت بلبل غزل خوان است و من
ناله ها کردم نکردی چاره ی دردم عجب
با که گویم کز جفایت دیده گریان است و من
عالم دل را چنین آشفته می خواهی چرا؟
چند روزی میهمانت قلب نالان است و من
آنچنانت دوست می دارم که بعد از مردنم
گر نهی پا بر مزارم قبر خندان است و من
سر نپیچیدم ز پیمانت تو رخ از من متاب
ضامن گفتار صدقم حی سبحان است و من
کَس به کویت جانفشانی بهتر از من کی کند؟
نیست گر باور تو را این گوی و میدان است و من
+ نوشته شده در یکشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۰ ساعت 9:21 توسط : مریم جلائی
